تبليغاتX
نقاب سرخ

نقاب سرخ

 

با  چشمی که خوب نمی بیند می نویسم:

که چشم چپم از آن چه بود هم ضعیف تر شده .

باید دکتر چشم بروم.

 و دندانی را هم باید بکشم.

و بعد از هشت سال سرو کله زدن با پایان نامه های رفقا حوصله نوشتن پایان نامه خودم را باید پیدا کنم.

باز ناخن هایم را از ته گرفتم، که بد جوری مزاحم بودند.

حال خوبی دارم.

از این جا، از این خانه جدید هر صبح سری به البرز سفید پوش می زنم.

فرصتی بشود دوست دارم آدم برفی بسازم، یا به رسم بچگی ها گلوله برفی را آن قدر روی زمین قل بدهم که تبدیل به توپ غول پیکری شود.

حال خوبی دارم.

اگر این دلشوره های بی دلیل فصلی مجال دهد حال خیلی خوبی دارم.

امروز کف پایم بد جوری برید. خون که بیرون زد یاد کوبلن هایی افتادم که در بچگی می دوختم، و سوزن های ضخیمی که دست کم هفته ای یک بار در پایم می شکست.  کف پایم دنبال رد این سوزن ها گشتم، و عجیب بود که پیدایشان کردم! بعد تصمیم گرفتم دنبال جای بقیه زخم های کهنه ای که به یادشان دارم بگردم. جای چنگ خواهرم روی گونه راست، که بیست و چهار سال از وقوعش می گذرد و حاصل ابراز محبت یک کودک پنج ماهه است..

نقطه ای زیر گلویم که نتیجه فرو رفتن یک مداد نوکی در آن است. این ماجرا هم مال هجده سال پیش است.

بخیه ظریف شصت پای راستم، بریدگی ترمیم شده ی سرم ، همه ی یادگاری هایی که به خاطر بی حواسی ، برای بهبود یا  بر اثر تصادف بر بدن من نقشی به جا گذاشته اند...

خیلی از این ها همیشه با من خواهند بود.

چشمم ضعیف شده.

دندانم را باید بکشم.

هر صبح هوای تازه کوهپایه را تنفس می کنم.

امروز کف پایم بریده شد.

وپیکر من مثل یک نیمکت چوبی ، مثل تنه یک درخت ، مثل دیوار یک ساختمان ، تا آخر عمر یادگار هایی از سال های مختلف زندگی ام را برایم حفظ خواهد کرد.

امروز داشتم فکر می کردم تا به حال از چند تصادف جان سالم به در برده ام؟ یا چند برخورد از این ها که نشان شان را بر بدنم دارم می توانسته راهی آن دنیایم کند؟

اگر آن مداد نوکی به جای گلو در چشمم فرو می رفت؟ اگر برخورد سرم با آن تابلوی سرامیک، فقط کمی شدید تر بود؟ اگر یکی از این مجسمه های آهنی موقع خواب روی سرم سقوط می کرد؟

خوب که نگاه کنیم می بینیم زنده بودن و سالم ماندن مان – اگر زنده و سالم باشیم – کما بیش به یک معجزه شبیه است.

سالم به دنیا آمدن...همه دوران نوزادی از دست کسی به زمین پرت نشدن... آسیب جدی ندیدن... توان دیدن...توان شنیدن...توان راه رفتن داشتن...

امروز باز از دنیا بابت این همه سپاس گزاری کردم.

فردا صبح باز کوه های سفید البرز را تماشا خواهم کرد.

و هوای پاکیزه را فرو خواهم برد.

و به صدای شرشر رودخانه ای در نزدیکی گوش خواهم سپرد.

و با تمام دلشوره های فصلی مبارزه خواهم کرد.

و دنیا را بابت سلامتی ام سپاس خواهم گفت.

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 5:5 قبل از ظهر  توسط نقاب پوش   | 

ضرغامی: بدحجابی دختر برای عرضه خود به پسر و ازدواج است چاپ
11 آبان 1387,ساعت 13:07:41
ايران اکونوميست- گروه اخبار روز: رئیس سازمان صداوسیما گفت: بعضی از دختران ما كه در دانشكده‌ها و مدارس حجاب مناسبی ندارند به خاطر مخالفت با اسلام و حكومت نیست بلكه می‌‏خواهند یك عرضه‌‏ای از خودشان داشته باشند و ازدواجی سربگیرد.
به گزارش ايران اکونوميست، برخی بی‌‏حجابی‌‏ها به خاطر مخالفت با اسلام و حكومت نیست عزت‌الله ضرغامی رئیس سازمان صداوسیما در مراسم اختتامیه نخستین جشنواره عفاف و حجاب(نور) كه در مركز همایش‌‏‏های سازمان صداوسیما برگزار شد، گفت: بعضی از دختران ما كه در دانشكده‌‏ها و مدارس حجاب مناسبی ندارند نه به خاطر مخالفت با اسلام و نه به خاطر مخالفت با حكومت و نه به خاطر دوست داشتن بدحجابی است بلكه این دختر در یك سری از مراودات خود با پسرهای همكلاسی می‌‏خواهد یك عرضه‌ای از خودش داشته باشد تا او را بینند و بپسندند و ازدواجی سر بگیرد. وی افزود: این مسئله، مسئله مهمی است و باید به آن توجه شود زیرا می‌‌‏تواند باعث بروز بدحجابی‌‏هایی شود كه مقطعی است ولی ظاهر جامعه را به هم می‌‏زند.

ضرغامی ادامه داد: نكته‌‏ای كه در رابطه با بدحجابی بیان كردم اعتقاد من است و اگر كسی با نظر من مخالف است حاضرم با او در این مورد بحث و گفت‌وگو كنم. وی افزود: ما وظیفه داریم برای دخترانی مثل فرزندان من و شما كه با حجاب بسیار سنگین، با چادر و حجاب اسلامی زندگی می‌‏كنند و مراودات‌شان كم است و ممكن است كسی از وجود آنها مطلع نشود فكری بكنیم زیرا در فرهنگ ما برای ازدواج خانواده مرد باید به سراغ خانواده زن برود. ضرغامی بیان داشت: البته خواستگاری كردن مرد از زن چیزی نیست كه در اسلام و شرع باشد ولی فرهنگ عرفی ما غیر از این را نمی‌‏پذیرد و البته این فرهنگ عرفی خوب است و ازدواج آدابی دارد كه بهتر است رعایت شود. رئیس سازمان صداوسیما گفت: فراموش نكنیم كه در سنین جوانی و نوجوانی مسئله ازدواج مسئله مهمی است و امروز در جامعه با وجود مشكلاتی نظیر اشتغال، تورم، گرانی و مسكن در مسئله ازدواج دچار مشكل است. وی با بیان اینكه امروز یكی ار مشكلات ازدواج در جامعه ما به روابط دختر و پسر و اینكه شناخت آنها از یكدیگر به طور صحیح اتفاق نمی‌‏افتد، بازمی‌‏گردد افزود: در فضا‌های سنتی گذشته خانواده‌‏ها با هم زیاد مراوده داشتند. خانه‌‏ها كنار یكدیگر بود و در هر خانه كلنگی پنج خانواده زندگی می‌‏كرد. یكی دختر همسایه را می‌‏دید و به هم اطلاع می‌‏دادند، فضاها فراهم می‌‏شد و ازدواج‌ها به راحتی صورت می‌گرفت. ضرغامی‌‏ادامه داد: دستورات شرعی هم معلوم و مشخص بود كه پسر تا كجا می‌‏تواند از دختر ارزیابی داشته باشد و او را ببیند. این محدوده را هم بزرگان و روحانیون تعیین می‌‏كردند و این طور نبود كه پسری چشم‌‌بسته دختری را بگیرد. وی ادامه داد: من به همكارانم در صداوسیما كه در كار سریال‌‏ها هستند تاكید می‌‏كنم كه این فضاهای سنتی حفظ و تبلیغ شود. ضرغامی در رابطه با حجاب برتر در جامعه گفت: به نظر من چادر اسلامی حجاب برتر است. و در صحبتی كه با آیت‌‏الله صافی‌گلپایگانی داشتم ایشان هم بر این موضوع صحه گذاشت.

رئیس سازمان صداوسیما توضیح داد: آیت‌الله صافی‌گلپایگانی گفت بعضی خانم‌‏ها كه به دیدن ما می‌‏آیند، می‌‏خواهند برای تبرك عبای من را ببوسند، من بدون تعارف به آنها می‌‏گویم كه من باید گوشه چادر شما را ببوسم. وی ادامه داد: استدلال آیت‌الله صافی‌‌گلپایگانی این بود كه معنویت، پاكی و تعالی در چادر است، بنابراین چادر را باید بوسید. ضرغامی درباره زن‌‏های چادری فعال در عرصه جامعه گفت: حجاب چادر و حفظ آن در بسیاری از فعالیت‌هایی كه خانم‌‏ها انجام می‌‏دهند كار سختی است. این خانم‌ها مجاهده می‌‏كنند و قابل احترام هستند. اینها می‌‏خواهند چادر را به عنوان یك الگوی مناسب در جامعه نگهدارند. با یك دست چادر را می‌‏گیرند و با یك دست دیگرشان بچه‌‏شان را. رئیس سازمان صداوسیما گفت: امروز یكی از مشكلات دختران و زنان ما این است كه لباس مناسب و مانتوی اسلامی، گشاد، بلند و قشنگ كه برازنده خانم‌ها باشد با قیمت مناسب در بازار وجود ندارد. وی ادامه داد: من از همین‌جا اعلام می‌‏كنم سازمان صداوسیما وظیفه خود می‌‏داند كه هر فروشگاه عرضه لباس و هر تولیدكننده‌‏ای را كه می‌‏خواهد در زمینه لباس‌‏های سنگین، بلند و گشاد كار كند حمایت می‌‏كند و بخش زیادی از تبلیغات آنها را مجانی انجام می‌‏دهد آن قدر كه همه بدانند این فروشگاه‌‏ها این لباس‌‏ها را عرضه می‌‏كنند.
منبع : ايلنا
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط نقاب پوش   | 

نمایش آنات به کارگردانی امیرحسین آسانی از یکشنبه ۲۰ مرداد تا ۳ شهریور هر شب ساعت ۸ در فرهنگسرای نیاوران ُ سالن گوشه.

بازیگران: اولدوز منصور/ ساناز بیان/نسترن پیکانو

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط نقاب پوش   | 

 

نمایش خواب های خاموشی

کارگردان: کاظم سیاحی ، ساناز بیان

نویسنده: ساناز بیان ، امیر کیان پور

بازیگران: سروناز نانکلی ، نسترن پیکانو، آیه کیانپور ، امیر حسین آسانی ، کاظم سیاحی

طراح صحنه: احمد کچه چیان

موسیقی: آنکیدو دارش

طراح لباس: مارال میزان

دستیار کارگردان: نیما محبی

مدیر صحنه: ساناز قطب

کاری از گروه قصه

شنبه 7 اردیبهشت ساعت 19 و 21 تالار مولوی سالن کوچک

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط نقاب پوش   | 

 

ببخشید که سال نو رو تبریک نمی گم.

از نوروز و عید و ... هیچ خوشم نمیاد.

هم چنان یاد تل مشق های ننوشته تعطیلات عید/ مهمانی های کسالت بار اجباری/ مسافرت های بی مزه در اوج شلوغی شمال/ و مودب و  مهربانانه رفتار کردن با غریبه هایی که گویا از اقوامتن حالم رو بد می کنه.

نه.

هیچ از ۱۴ روز بیکاری خوشم نمی یاد/ و اگه بخوام صادق باشم نو شدن سال و بهار و ... در من هیچ احساسی به جز کسالت به وجود نمیارن.

این روزها از بس به فامیل هایی که نمی شناسم لبخند زدم/ دهنم درد گرفته. خسته شدم از کفش های پاشنه بلند و کلافه م از این که نمی تونم سیگار بکشم.

این سنت باستانی رو اصلا نیستم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 فروردین1387ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط نقاب پوش   | 

 

با مدعی نگویید، اسرار عشق و مستی....

 

 

تا حالا شده که فکری، طرحی یا ایده ای رو در جمعی مطرح کنین و بعد از مدتی این فکر، طرح یا ایده رو از دهان یکی از افراد همون جمع، به عنوان حرف خودش بشنوین؟!!!

مدتی پیش چیزکی نوشتم درباره خاطراتم از جنگ/ و بعد از مدتی عین همون مطلب رو در وبلاگ یک آدم مدعی ( خیلی خیلی مدعی و خیلی خیلی از خود راضی و خیلی خیلی کم هوش!) خوندم.

خب، ادم نمی تونه یک نوشته رو در جایی مثل وبلاگ قرار بده و انتظار داشته باشه چنین چیز هایی پیش نیاد، اما واقعیت اینه که این اتفاقا پکرم می کنه.

خانمی رو می شناسم که روزنامه نگاره و بسیار خودش رو در حرفه اش صاحب نظر می دونه. اما خدا نکنه که حرفی، نکته درخشانی ، ایده خلاقانه ای رو جلوش به زبون بیاری. هفته بعد می بینی که ایده ت رو به اسم خودش عملی و نکته رو در مصاحبه ای عنوان کرده ! این کار رو تا حدی با جدیت انجام می ده که اغلب دور و بری هاش ، هرگز در حضور اون حرف حسابی نمی زنن! این چیزها کوچک تر از اون هستن که کسی رو (حداقل من رو) ناراحت کنن. بیشتر حکم اون جنس قصه های خنده داری رو دارن که وقتی با دوستات جمع می شی و گپی می زنی، تعریف می کنی و دسته جمعی می خندین!اما این مانع نمی شه که به ماهیت نه چندان خوشایند دزدی اندیشه ها فکر نکنی! برای بعضی چیزها نمی شه کپی رایت قائل شد. باید پذیرفت که زندگی همین شکلی یه. باید چیزهایی رو بسپری به دست نه چندان قابل اعتماد شعور شنونده . و همیشه هستن ادم هایی که با جمع کردن تکه هایی از حرف ها، فکر ها، طرح های هنری، و یا شیوه لباس پوشیدن این و اون هویت شون رو می سازن. فقط می شه برای این دزدان عشق روشنفکری دل سوزوند و آرزو کرد روزی برسه که اون ها هم بتونن با خود واقعی شون( و نه خود ایده ال و جعلی ای که نیستن و سعی می کنن با دزدی عقاید دیگران بهش تظاهر کنن) روبه رو بشن و اون رو بپذیرن.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط نقاب پوش   | 

 

باز هم مریضم.

باز هم بیماری...

باز هم خونه نشینی...

دیگه  از  این بیمار شدن های مداوم خنده ام می گیره.

مدتی یه که  به رفتن فکر می کنم.

از این شهر با ادم های مدعی تو خالی - عقده ای و خودنما/ تئاتر شهر باز سازی شده به شکل چلوکبابی/ و همسایه های مردم آزار تریاکی بیزارم.

در فکر امتحان آیلس ام و پیدا کردن دانشگاه.

غم گینم.

غم گینم.

غم گینم.

غم گینم.

غم گینم.

غم گینم.

غم گینم.

غم گینم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط نقاب پوش   | 

 

 

 بیل مویرز: درباره خوشبختی چه می گویید؟ اگر من شخص جوانی باشم و بخواهم خوشبخت شوم اسطوره ها درباره خوشبختی به من چه می گویند؟

کمبل: راه پیدا کردن خوشبختی آن است که لحظاتی را که بیش از همیشه احساس شادی می کنید به خاطر بسپاریدـ نه لحظاتی که به هیجان و لرزه درمی آیید  بلکه لحظاتی که عمیقا شادید. این امر مستلزم قدری تحلیل کردن خویش است. آن چیست که شما را خوشحال می کند؟ آن را حفظ کنید بدون توجه به اینکه مردم به شما چه می گویند. این چیزی ست که من آن را "دنبال کردن سعادت خودتان"  می نامم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط نقاب پوش   | 

 

 

داشتم مطلب قبلی م رو می خوندم و یک هو احساس کردم چقدر ازه ش بدم میاد بنابر این فوری پاکش کردم.

 

 

------------------------

 

دیروز بعد از سال ها رفتم استخر. جالب اینه که من هیچ وقت نتونستم روی اب بمونم و به همین دلیل شنا گر افتضاحی هستم. اما دیروز این قدر تلاش کردم تا بالاخره قلقش رو پیدا کردم. باید خودم رو رها می کردم و نمی ترسیدم! جالبه نه؟ برای این که به زیر آب فرو نری و غرق نشی فقط کافی یه از غرق شدن نترسی! کاش این رو زود تر فهمیده بودم تا خیلی از مشکلاتم توی زندگی هرگز پیش نمی یومدن!

سه ساعت و نیم شنا کردم ( برای یک آدم سیگاری رکوردیه!) و هنوز باورم نمیشه که جواب بعضی سوال ها چقدر ساده ست!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط نقاب پوش   | 

 

 

 

 

دلم می خواد بمیرم.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 3:59 قبل از ظهر  توسط نقاب پوش   | 

 

دوستش دارم.

دوستش دارم.

دوستش دارم.

دوستش دارم.

دوستش دارم.

دوستش دارم.

دوستش دارم.

دوستش دارم.

دوستش دارم.

 

و چه خوب که  او را دارم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 3:51 قبل از ظهر  توسط نقاب پوش   | 

 

خسته م.

عصبا نی ام.

یک آنفولانزای شدید بی موقع سراغم اومده و از همه کارهام افتادم.

آخه الان چه وقت مریض شدن بود؟ با این همه کاری که روی هم تلنبار شده الان فقط می تونم زار زار به حال خودم گریه کنم.

لعنت به این شانس.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط نقاب پوش   | 

 

مرداد ماه داره تموم می شه.

من یه جوری ام.

یه ماهی می شه که روزا خوابم و شبا بیدار.

دلم می خواد به حال خودم گریه کنم.

 الان سه ساعت از نیمه شب میگذره و من بدجوری دلم میخواد بشینم با یه آدم بامزه حرف بزنم و بخندم.

یک لحظه صبر کنید لطفا!

 نه این نوشته تلاش داره ابزورد باشه نه من اون قدر ابزوردیسم رو می شناسم که بخوام از یک متن ابزورد تقلید کنم و نه هردو.( یعنی نه خوشم میاد ابزورد بنویسم و نه میتونم ابزورد بنویسم و نه اگه اگه میتونستم این کاررو میکردم چون نه خوشم میاد ابزورد بنویسم و نه میتونم ابزورد بنویسم چون اصلا خوشمم نمیادها! گفته باشم!)

مهم اینه که این نوشته نه تنها ابزورد نیست که همون طور که  خودتون هم باید  متوجه شده باشید که بسیارهم منطقیه.

من فقط یه زره ظحنم مشقوله.

علتش هم اینه که باید روز چهرشنبه یک فیلمنامه با ادبیات قرون وسطی رو ترجمه شده تحویل یک سردبیر مهترم بدم.( که اون فیلمنامه قبلا توسط یک مترجم خیلی بهتر از من به فارسی ترجمه شده و من باید خط به خط کارم رو با ترجمه ایشون مطابقت بدم که احیانا محکوم نشم که در مواردی به طور تصادفی ترجمه اون آقا رو دزدیدم یا این که از اون اقا بیشعور و بیسواد ترم چون

 

 

این یه اطهام کاضبانه مهزه.

 

 

من اسلنم بی صوادطر

 

اذ اون

 

 

 

نیصتم.

 

 

 

گرفتین که چی میگم؟)

به علاوه ، یه نمایشی که من کارگردانشم  برای شرکت در یه فستیوال تئاتر به هند دعوت شده و من پول ندارم برم. در واقع هیچ کدوم از اعضای گروهم هم پول ندارن برن. و احتمالا این دعوتمون هم مثل دعوت هایی که قبلا از هلند/ یوگسلاوی/ نروژ/ چک/ دوباره هلند، داشتیم به جای مقصد به جهنم می پیونده.

البته از حق نباید بگذریم، چون گذشتن از حق از اون چیزایی یه که اصصصصصصللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللاااااااااااااااااااااااااااا

و

اببببببببببددددددددداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

تو مرام من نیست، اعتراف می کنم که یه بار( فقط یه بارها!) یه آقای مهربون حاضر شد که برخلاف همکارهای دیگه ش اسپانسر کار ما بشه . ما هم تونستیم بریم یه کشور نزدیک فقیر و ارزون ، کارمون رو اجرا کنیم و تندی برگردیم.البته من در پرده آخر و در لحظه گره گشایی داستان(همون مواقعی که همه آدم های تنها و یتیم میفهمن که با هم فامیل های نزدیکن و همه عاشقای بی پول و ناکام میفهمن در واقع تنها فرزندان و وارثان آدم های خیلی پولداری هستن و عشق ثروتمند و چیشتان نانازشون- در واقع دخترعموشونه که اصلا نافشون رو از بچگی به اسم هم بریده بودن و همه ی آدم هایی که کسی رو گم کردن میفهمن فرد گم گشته همون منشی دلربا و نجیبی یه یه که سال ها پیش حافظه ش رو از دست داده و حالا با لباس مبدل و تغییر چهره داره به عنوان منشی کارخونه شون به بالا بردن میزان تقلب و سود کمک میکنه ) فهمیدم که اون آقای مهربون که تصادفا مدیرعامل یه شرکت خیلی پولدار بود ، تصادفا دوست بابای من هم بود و باز به طور کاملا تصادفی اون آقا خیلی به بابای من مدیون بود و باز- وای خدایا این یکی دیگه به جون خودم خیلی تصادفی یه- که بابای من تصادفا اون روزها با اون آقا راجع به بدبختی های ما حرف زده بوده. می بینین چقدر کارای این دنیا عجیب و تصادفی یه؟ اوه مای گاد!

مشکل این جاست که اون آقای مهربون  به دلیل ضرر زیادی که از اسپانسرینگ کار ما عایدش شده این روزها تصادفا در دسترس نیست.

من هم م

تاسفانه یا خوشبختانه نه تنها یتیم نیستم که شباهت حیرت انگیزم به مامانم ،احتمال عوض شدن تو بیمارستان رو هم منتفی میکنه چه برسه به ارثیه ای که بتونه تو این شرایط سفرم رو جور کنه. علاوه بر این کسی رو دوست دارم که اوضاع مالیش خیلی خیط تر از منه . البته این شخص شرایط بسیار مشکوکی داره. مثلا این که خیلی گیج و حواس پرته ( یعنی میشه احتمال آدم بی حافظه ی ثروتمند رو در نظر گرفت) و علاوه براین در حرفه شریف گریموری مشغوله یعنی (میشه احتمال داد که شخص محبوب من، مردی یه که به دلیل بی حافظگی تغییر چهره داده و برای اطمینان بیشتر با هویت کاذب در محافل ظاهر می شه ، و سعی داره خونواده ش روکه در دوران کودکی در شهربازی ارم گم کرده بوده پیدا کنه .) میبینین؟ با داشتن قوه استدلال و منطق همه معماهای دنیا حل میشن! اما گمونم با شانسی که من دارم، اگر همه این احتمالات هم درست از اب دربیاد، این وسط سرو کله یه دختر عموی گم گشته پیدا می شه که از بچگی نافش رو به اسم همین شخص مورد علاقه من(آقای کاف) بریده بودن و نیازی به گفتن نیست که شک ندارم حی اگه دختر عمو طرفو عوضی گرفته باشه کاف با دیدن اون خانم هلو برو تو گلو، حافظه ش در جهت دختر عمو تنظیم میشه و قص علی هذا.

فکر نمیکنم هیچ کس،( به جز یک تبهکار قصی القلب تو مایه های مرحوم اصغر قاتل) ترجیح بده که یتیم بشه و پولدار ،یا دل شکسته و با پول.پس فعلا مجبورم به توانایی هام متکی باشم و به جای این که وقتم رو با نوشتن این خزعبلات تلف کنم برگردم سر ترجمه ای که تا چهارشنبه باید تحویل بدم و فقط شش صفحه از هفتاد و شش صفحه ش رو انجام دادم.

متمعنم که طوانایی حا و صواد فوغلادهم میطونن کمک ام کنن که حق الطرجمه رو حر چه ذودطر از ثردبیر بگیرم و باهاش برم حند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 4:32 قبل از ظهر  توسط نقاب پوش   | 

 

دو هفته پیش تولدم بود.

بیست و چهار ساله شدم .

زندگی باید سخت تر شده باشد. آدم ها بد اخلاق تر / پول در آوردن ضروری تر.

اما من بزرگ نشده ام.

هنوز ده ساله ام.

 هنوز دلم برای خاله بازی ضعف می رود. هنوز سوسک ها را آتش می زنم / بچه گربه های بی مادر و پرنده های دست و پا شکسته را - با کمک خواهرم- به خانه می آورم و بی اعتنا به اعتراض های مادر درمانده ام در حمام بستری شان می کنم.هنوز جوراب های بنفش و سرخابی خال دار می پوشم. هنوز با دیدن جسد گربه ها و سگ های ولگرد در خیابان روزها گریه می کنم.

موی صاف سیاه رنگم را هیچ وقت رنگ نمی کنم و کاکلش را هرگز پف نمی دهم.این کارها مال من نیست. من ده ساله ام و از همه دختر بچه هایی که ادای زن های مکش مرگ ما را در میاورند بدم می آید.

عجله ای برای بزرگ شدن ندارم. از آدم بزرگ های از خود راضی خنده ام میگیرد.  آن هایی که دوست دارند هی بزرگ تر بشوند و اخمو تر و  همه ی چیزهای دوست داشتنی و خوشمزه ی نیا را جوری می چشند که انگار مزه ی زهرمار می دهد.

خوشحالم که به دنیا آمده ام!

با دوست هایم فوتبال بازی میکنم. میان تل کتاب قصه هایم شیرجه می روم و تا میتوانم در این اقیانوس اسرار آمیز شنا می کنم. نقاشی می کشم. قصه می نویسم.عاشق و دیوانه نمایش های رادیویی ام. داستان هایم را نمایشنامه میکنم / خودم به جای همه شخصیت ها حرف می زنم و صدایم را روی نوار ضبط می کنم.

من هنوز ده سالم است.

من تا ابد ده ساله خواهم ماند.

می دانم که بعضی آدم ها این شانس را دارند که هیچ وقت بزرگ نشوند.

در مدرسه ای درس می خوانم که در آن به ما یاد می دهند چطور با هم خاله بازی کنیم. مدرسه ام را دوست ندارم. هیچ کدام از معلم های اخمو و از خود راضی ام نمی توانند لذت یک بازی تمام عیار را به بچه ها بفهمانند. مطمئنم خودشان هم موقع بازی نگران دک و پزشان هستند و طفلکی ها از این که مثل یک بچه واقعی از بازی کردن کیفور بشوند خجالت می کشند. من دیگر کاری به شان ندارم. قرار یک خاله بازی جدید را با دوستانم گذاشته ام.شنیده ام آن ها به این دوستانم می گویند بازیگر /  به آن یکی که لباس عروسک ها را می دوزد می گویند طراح لباس/ و من را هم کارگردان صدا میکنند.

من به این چیزها کاری ندارم.

می خواهم بازی کنم.

دختر خانم.... آقا پسر/ میایین با هم بازی کنیم؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط نقاب پوش   | 

 

برگشتم.

چیزی  هست که هنوز ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط نقاب پوش   | 

 

تصمیم داشتم تنها داستان های چاپ شده ام را این جا بگذارم.

چاپ شده ها انگشت شمارند .

مانده ام که بر این تصمیم باز  بنگرم یا نه...

 


 

sib

 

زمان : 00/00

 

لیوان خالی از آب را ، میگذارم روی میز کنار دستم و راست می نشینم.

انگشتان یخ کرده ام را در جیب فرو می برم. دندان هایم روی هم کلید شده ، قرچ قرچ صدا می دهند. دلم می خواهد فریاد بزنم ، جیغ بکشم، سرم را محکم به شیشه ی پنجره بکوبم ، موهایم را مشت مشت از سرم بکَنَم ؛ عوض همه ی این ها بغضم می گیرد. آب دهانم را فرو می دهم ، که مزه ی زبانم تلخ می شود.

قرصی ، ته گلویم چسبیده و پایین نرفته. آشفته تر از آنم که موقعیت قرص را در ته حلقم تجزیه و تحلیل کنم اما ، می دانم که این دانه آخر را ، نمی خواهم فرو بدهم.

نه... این یکی را فرو نخواهم داد.

 

چهار دقیقه بعد:

 

روی تکه کاغذی سورمه ای نوشته اند و چسبانده اند بالای بسته سیگار بهمن کوچک:

" برادر و خواهر گرامی

با این که سعی شده بهترین نوع سیگار را برای شما تهیه کنیم ، بدانید برای سلامت شما مضر است، لا اقل کم مصرف کنید."

آخرین جرعه چای را با وجود فشار عضلات منقبض گلویم فرو می دهم و به خواهران گرامی بهمن کشی فکر می کنم که دورو برم میشناسم.خنده ام میگیرد. مایع ولرم ، جایی میان گلو و حلقم گره می خورد. ولو میشوم روی صندلی و به سرفه

می افتم ، که یک باره اتفاق عجیبی می افتد. ازآن لحظه های ناب که کم پیش می آید و وقتی پیش می آید آدم مات می ماند. انگار از رو به رو به خودم نگاه می کنم. شا ید از پشت شیشه ی خاک گرفته ی همین پنجره که رو به رویش نشسته ام خودم را

می بینم با موهای پرکلاغی ژولیده لمیده ام روی صندلی راحتی. لیوان خالی چای روی میز کنار دستم است. سیگار نیم کشیده در دستی آرام دود میکند و انعکاس نور خورشید در زیر سیگاری لب پر پایین صندلی چشم "من دوم" را می زند.

" من هم یکی از آن خواهرهای بهمن کش بوده ام."

و به نخستین تجربه ی سیگار کشیدنم فکر می کنم.

 

دو دقیقه و سی ثانیه بعد:

 

" می ترسم."

باز به خودم می گویم و دستم را بی اراده به لب می برم که پوستش را همین چند لحظه پیش با بی حواسی کنده بودم. لکه ی خون پشت دستم را نگاه می کنم که جغد سخن گویم از اتاق جیغ می کشد: "احمق عوضی ..."

از جا می پرم. راه می افتم طرف اتاق و میان راه سیگار به فیلتر رسیده توی ظرف شویی می اندازم. در قفسش را باز می کنم . دستی روی سر جغد سفید رنگم می کشم. به چشم های نارنجی و در خشانش خیره میشوم وبازتاب تصویر خودم را می بینم. منقارش را نوازش می کنم. فریاد می کشد: " پتیاره. "

منقارش دستم را می خراشد.

 

سه دقیقه و سیزده ثانیه بعد:

 

تک تک اعضای صورتم را با سر انگشت لمس می کنم. فک و گونه های استخوانی ، پیشانی ، لب ها و سر آخر دستی روی صورتم می کشم. زنی در سرم می گوید :" با خودت خداحافظی می کنی؟"

چهر ه ی گریان پدرم پیش رویم مجسم می شود. پدرم ، دارد گریه می کند. دستش را روی چشم ها نگذاشته. صورتش خوب پیداست. دهانش نیمه باز است و جای خالی دندان نیشش توی ذوق می زند... جای خالی دندان نیشش توی ذوق می زند...

ناگهان با تمام وجود دلم می خواهد استفراغ کنم، هر چه خورده ام را بالا بیاورم و بعد فکر می کنم ایکاش کسی سر زده به دیدنم بیاید... کاش در باز شود و مثلا مادرم وارد شود..

بغضم می ترکد. اتاق دور سرم می گردد. تعادلم به هم می خورد. پایم به لبه ی میز می گیرد. می افتم روی زمین. میز برمیگردد. صدای تالاپ و تولوپ و بعد ، قل خوردن چیزی را روی زمین می شنوم ، که سیب سرخی به سر انگشتانم می خورد و متوقف می شود. صورت خیسم به سرامیک های سرد و خاک گرفته چسبیده و اشک، آرام می آید. دلم می خواهد سیب را بو کنم. به دهان ببرم و یک گاز کوچک، فقط یک گاز کوچک به آن بزنم...فقط یک گاز کوچک...

پلک هایم روی هم می افتند .

خوابی عمیق مرا در خود حل می کندو بعد ، انگار با نهایت سرعت ممکن به سمت بالا حرکت می کنم...

 

زمان : 00/00

 

ناگاه چشمانم را باز می کنم. نه ، چشمانم باز می شوند و مغزم ، پی علت این بیداری ناگهانی می گردد...انگار چیزی روی پایم را می خراشد.

چشمانم را در حدقه می گردانم و مردی را می بینم با موهای وزوزی سیاه رنگ ، پشت به من نشسته و روی پایم ناخن می کشد. پیراهن بلند و سپیدی به تن دارد. چشمانم به ناخن های درازچرک گرفته و انگشتان کبره بسته اش خیره مانده و قدرت تکان خوردن ندارم.

چند دقیقه ای می گذرد.

مرد دست از ناخن کشیدن بر می دارد. بلند می شود و از در بیرون می رود.

نمی دانم به کجا می رود؛ و نمی دانم به کجا خواهم رفت...

 

  

چاپ شده در ماهنامه هفت- شماره۱۵ یا ۱۶ یا ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط نقاب پوش   | 

 

 

لحظه هایی هست که در آن مرگ همه ورق ها را در دست دارد و به ناگاه هر چهار آس را

بر زمین می کوبد.

آنگاه هیچ سخنی قادر به وصف غصه ی ما نخواهد بود.

 

 ...............

 

حاضرم رنج بکشم ولی حاضر نیستم تسلیم یِآس شوم. به هیچ کس اجازه نخواهم داد که در من چراغ کوچک سرخ اعتماد را خاموش کند.

 

 .................

 

آسمان ات را می خواهند ولی صاعقه ات را نه. من از آن ها نیستم. تهدیدهایت را هم دوست دارم.

 

................

 

 

مرا با تو کاری ست روان.

گاهی اخم می کنم و پا بر زمین می کشم. در این هنگام فشار ده ها دست سفید را بر پشت ام احساس می کنم ، بی اختیار پیش می روم.

 

از کریستین بوبن

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 2:10 قبل از ظهر  توسط نقاب پوش   | 

 

 

مرد

 

خودش است.

در را باز می کنم و میبینمش که روبرویم ایستاده.این بار احتمال می دهم برای خواستگاری آمده باشد.مطمئن نیستم اما- به یاد نمی آورم چرا- دوست دارم این طور فکر کنم و این طور فکر می کنم.

پدرم مرد را به داخل راهنمایی می کند. او، زیرچشمی نگاهی به من می اندازد و لبخند میزند. می دانم.  به پیراهن خاکستری چروکم می خندد. براندازش

 می کنم .کت و شلوار قهوه ای خاک گرفته ای پوشیده و زیر ناخن هایش را قشری از گِل، یا- نمی دانم- شاید قیر گرفته. به نظر می آید ساعت ها زمین را با پنجه هایش می کنده. به فکرم می رسد از او بپرسم:- آقا شما قبر کن هستید؟ و به جای مرد این طور به خودم جواب میدهم که:- خانم، قبر را که با دست نمی کنند!

حواسم به جیب کتش جلب می شود.جیب قلمبه شده، جلو آمده و می تپد. مثل این است که مرد قلب تپنده ای را در جیب کتش گذاشته باشد. نگاهم می کند.

چیزی مثل تمسخر ته چشمان یخ زده اش هست.مردک. حتی دسته گل هم با خودش نیاورده.طوری رفتار می کند انگار تا به حال مرا ندیده.

لبخند می زند.

گوشه ی چشم هایش چین می افتد.

انگشت اشاره ام، بی اراده تکان میخورد. دستم را فوری زیر بازو پنهان میکنم. او رویش را برمی گرداند و من آرزو می کنم دوباره در چشم هایم خیره شود تا با نگاهی عمیق خاطره ی آن روز را به یادش بیاورم. خاطره ای که حتما تا به حال فراموش کرده؛ هر چند...من همه ی ماجرا را خوب به یاد دارم.حافظه ی من اعجاب انگیز کار میکند. یادم است حوالی غروب بود. حتی یادم است یک غروب جمعه بود. من باغچه را آب می دادم و به خواب شب پیشم فکر می کردم: مردی را در خواب دیده بودم. میان سال، با موهایی که در جلوی سر ریخته بودند.

مرد وسط خیابان جلویم را میگرفت و میگفت: من همسرآینده تو هستم.

به این خواب فکر می کردم و فکر میکردم هرگزدر عمرم ازدواج نخواهم کرد...

همین جاها بودم که صدای شکستن چیزی را در زیرزمین شنیدم. نه! اول صدای پر و بال زدن پرنده ای که خودش را به پنجره زیرزمین میکوبید به گوشم خورد. بعد فیش فیش یک گربه ، قار قار کلاغی و آن وقت بود که چیزی افتاد و شکست.

آب پاش سرخ مادرم را کنار گذاشتم و از پله های زیرزمین پایین رفتم.از پله ها پایین رفتم و ...منظره ای را که کابوس تمام سال های کودکی و نوجوانی ام بود، جلوی چشمم دیدم.

دو زن، هر دو به شمایل مادرم، در زیرزمین ایستاده بودند. مادرم، دو تا شده بود.

هر دو مادر، به صدای باز شدن در برگشته بودند و حالا، خیره مرا نگاه می کردند.

من، مات ایستاده بودم.تیلیک تیلیک به هم خوردن دندان هایم را می شنیدم.سمت راستی بلوز کرشه ی زرد هدیه خاله ام را به تن داشت و سمت چپی، پیراهن خواب گلدار آبی رنگش را. سمت راستی موهایش را مثل مواقعی که از حمام می آمد با گیره بسته بود و سمت چپی موهای شانه نخورده اش را باز گذاشته بود.

مادرها، چیزی در گوش هم گفتند.

مادر زرد پوش کلیدی از یقه اش بیرون آورد. قفل دریچه ای روی دیوار زیرزمین را باز کرد و داخل شد.آن دو، دست در دست هم از جلو راه افتادند و حالا به من که تلاش میکردم دریچه را پشت سرم باز بگذارم می خندیدند.

پایم را از دریچه بیرون نگذاشته، میخکوب شدم.

باغ بزرگی جلوی رویم بود.

باغ متروکی که علف های زرد شده اش تا زانوی من می رسیدند. زمین جا به جا پر از گیاه های خودرو و گل های عجیب بود.

از مادرها عقب افتاده بودم.

دست هایم را( که هنوز از آب پاشی باغچه نمناک بودند) به دامن پیراهنم مالیدم و دنبالشان رفتم. وقتی پیدایشان کردم که سر طنابی را در دست داشتند و با تقلای زیاد آن را به سوی خود میکشیدند. با نگاه، رشته طناب را دنبال کردم که از چاهی

بیرون امده بود وانگار چیزی سرش سنگینی می کرد. از چشم های ریز شده و از قطره های ریز روی پیشانی مادرها احساس می کردم آن چیز به دهانه چاه نزدیک و نزدیک تر می شود.

شیء بالا آمد.

جنازه ی مردی که شب قبل در خواب دیده بودم به سر طناب بسته شده بود.

مدتی نگاهش کردم. نه... نمرده بود... نفس میکشید. به نظر می رسید به خواب رفته باشد.

وضعیت عجیبی داشتم.هوش و حواسم به مرد دراز شده کنار چاه بود و چشم سومم، دو مادر را می دید که زیر چشمی مرا نگاه می کردند. سر بلند کردم. مادر زرد پوش نگاهش را از من برداشت. چاقویی از یقه اش بیرون آورد( چاقوی سبزی خورد کنی اش را) لبخند زد و آن را به سوی من دراز کرد. آن دیگری به مرد خفته نگاه میکرد و شصتش را می میکید؛ و اینجا من برای اولین بار در چشمان آن موجود نگاه کردم. چشمان خاکستری اش مردمک نداشت و نگاهش از من عبور می کرد. انگار جایی در پشت سر مرا می دید و در آن لحظه، این فکر

به ذهنم رسید که آن زن دخمه هایی که پیموده بودیم، حیاط و اتاق های خانه را هم

می بیند.

یقین داشتم، او با همان نگاه و در همان یک لحظه قادر بود دنیا را، گذشته و حال و آینده را  ببیند.

چاقو را گرفتم.

احساس می کردم که اینجا می بایست مرد را بکشم.

نتوانستم.

دلم برای مرد، که آن طور معصومانه به خواب رفته بود می سوخت.

بالا سرش زانو زدم  و موهایش را نوازش کردم. شکمش از نفس های مرتبی که می کشید بالا و پایین می رفت. مورچه بالداری با تقلای زیاد راهش را از میان موهای فرفری دست او باز می کرد. سرم را که بلند کردم مادرها رفته بودند. هیچ جا در آن اطراف پیدایشان نکردم. به سوی خانه راه افتادم و چاقو را میان راه در جنگل انداختم.

خواستگارم را برانداز می کنم. از همان لحظه ورودش فهمیدم که کیست. می دانم هرگز نمی توانم سرش فریاد بکشم: زندگی ات را مدیون من هستی!

نگاهش میکنم که با چه آرامشی جعبه ابزار از پدرم می خواهد و سراغ تلویزیون می رود. نه او و نه پدرم، توجهی به من ندارند. هیچ مهم نیست. من از همه مردها بیزارم و قصد ازدواج با کسی را ندارم.

باز به مرد نگاه می کنم.پیچ های پشت تلویزیون را شل می کند و جعبه ی عقبی را فرز بیرون می کشد. دست هایش تند و تند حرکت می کنند.

 به دست هایش خیره می شوم.

به ناخن هایش و...

نگاهم روی ناخن ها ثابت می ماند...

لایه ای که زیر ناخن ها را گرفته لخته های خون است.

قلبم می ایستد.

خدایا...خون من این طور سیاه است...خون من این طور غلیظ است...این خون من است...

صورتم از اشک خیس می شود.

قلبم تیر میکشد.

وحالا خوب میدانم ؛ هرگز با این مرد ازدواج نخواهم کرد.

 

 

چاپ شده در ماهنامه هفت. شماره 14 یا 15

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط نقاب پوش   | 

 

مهم نبود اگه می اومدی و ناسزایی میگفتی و می رفتی...

ولی آخه چرا ....چرا سعی کردی - به خیال خام و کودکانه خودت- بی آبروم کنی؟!

چطور فکر کردی نمیفهمم که این یادداشت رو کاظم ننوشته؟!

چه کرده م که این قدر از من بیزاری؟!

از تو انتظار نداشتم.

آره..از تو انتظار نداشتم.

خودت می دونی که مخاطبم/خود خودتی.

و فقط یک چیز میتونه باعث بشه که ازه ت بگذرم:

 نه اقرار میخوام/نه تکذیب/

فقط  دیگه با من حرف نزن.

دیگه تلاش نکن خودت رو بی گناه نشون بدی.

ساکت بمون.

برای همیشه ساکت بمون.

 

 -----------------------

پی نوشت:

پست بعدی رو فردا اینجا میذارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط نقاب پوش   | 

هفت صبح است.

دیروز ساعت چهار بعد از ظهر بود که خوابیدم و نیم ساعت پیش، یک هو ازخواب پریدم...وای که چقدر خسته بودم!

پریشب (از غروب تا صبح) مشغول آماده کردن مدارک مورد نیاز برای شرکت در جشنواره ای بودم . همه وقتم به کپی کردن فیلم، پرکردن فرم و چک کردن کلمات در دیکشنری گذشت و آخر هم نفهمیدم آن ورآب به " لوله پولیکا" چه

می گویند؛ ناچار، نوشتم "polica pipes". باز نفهمیدم کجای کلمه "crypianallysis" ( به معنی پنهان کاری) را غلط نوشته ام که نرم افزار دیکشنری ام این طور عصبانی مدام ارور غلط املایی می داد ... اگراین ها درست باشد که خب الحمدلله؛ و اگرهم غلط، باکی نیست! فوقش آن وری ها هم کمی خواهند خندید وانشاء الله  دلشان باز خواهد شد. اما این یکی را واقعا شانس آوردم و درآخرین لحظه قبل از پرینت گرفتن فرم، دیدم که به جای"several branches" عبارت "several ranches" را نوشته ام، و این یکی اشتباه خطرناکی بود. اگر این غلط تایپی را نمی دیدم، اعضای گروه را به جای افرادی از شعبه های مختلف دانشگاه ، افرادی از گله های گوناگون گاو وگوسفند معرفی کرده بودم.

صبح تا بعدازظهر دیروزهم به پرینت و کپی و چاپ عکس وپست و... درخیابان هایی گذشت که به افتخار این همه عجله داشتن من، ترافیک حیرت انگیز و به یادماندنی ای رو تصویر کرده بودند.

با این که ، چشمم آب نمی خورد هزینه تامین شود و سفرممکن، تصمیم دارم چند روزی به مشکلات و نگرانی هایم فکر نکنم.

این جور وقت ها حسرت داشتن یک" قدح اندیشه" را دارم.مثل همان که آلبوس دامبلدورجادوگر دارد. ان وقت می شد مواقعی که مشغله های فکری مجال نفس کشیدن برایم نمیگذارندهمه را،همه مشغله ها را یک جا ازسرم بیرون بکشم و درون قدح بریزم تا سر فرصت برگردم و بررسی شان کنم.

متاسفانه جادوگر نیستم و قدح اندیشه هم ندارم، بنابراین باقی می ماند یک راه؛ که از روش اسکارلت اوهارا استفاده کنم:

" فعلا وقت ندارم بابت این همه مشکل غصه بخورم...غصه خوردن به خاطر این

همه را می گذارم برای بعد!"

آخر ذهن بیچاره ام هم به کمی استراحت نیاز دارد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط نقاب پوش   |