مرد
خودش است.
در را باز می کنم و میبینمش که روبرویم ایستاده.این بار احتمال می دهم برای خواستگاری آمده باشد.مطمئن نیستم اما- به یاد نمی آورم چرا- دوست دارم این طور فکر کنم و این طور فکر می کنم.
پدرم مرد را به داخل راهنمایی می کند. او، زیرچشمی نگاهی به من می اندازد و لبخند میزند. می دانم. به پیراهن خاکستری چروکم می خندد. براندازش
می کنم .کت و شلوار قهوه ای خاک گرفته ای پوشیده و زیر ناخن هایش را قشری از گِل، یا- نمی دانم- شاید قیر گرفته. به نظر می آید ساعت ها زمین را با پنجه هایش می کنده. به فکرم می رسد از او بپرسم:- آقا شما قبر کن هستید؟ و به جای مرد این طور به خودم جواب میدهم که:- خانم، قبر را که با دست نمی کنند!
حواسم به جیب کتش جلب می شود.جیب قلمبه شده، جلو آمده و می تپد. مثل این است که مرد قلب تپنده ای را در جیب کتش گذاشته باشد. نگاهم می کند.
چیزی مثل تمسخر ته چشمان یخ زده اش هست.مردک. حتی دسته گل هم با خودش نیاورده.طوری رفتار می کند انگار تا به حال مرا ندیده.
لبخند می زند.
گوشه ی چشم هایش چین می افتد.
انگشت اشاره ام، بی اراده تکان میخورد. دستم را فوری زیر بازو پنهان میکنم. او رویش را برمی گرداند و من آرزو می کنم دوباره در چشم هایم خیره شود تا با نگاهی عمیق خاطره ی آن روز را به یادش بیاورم. خاطره ای که حتما تا به حال فراموش کرده؛ هر چند...من همه ی ماجرا را خوب به یاد دارم.حافظه ی من اعجاب انگیز کار میکند. یادم است حوالی غروب بود. حتی یادم است یک غروب جمعه بود. من باغچه را آب می دادم و به خواب شب پیشم فکر می کردم: مردی را در خواب دیده بودم. میان سال، با موهایی که در جلوی سر ریخته بودند.
مرد وسط خیابان جلویم را میگرفت و میگفت: من همسرآینده تو هستم.
به این خواب فکر می کردم و فکر میکردم هرگزدر عمرم ازدواج نخواهم کرد...
همین جاها بودم که صدای شکستن چیزی را در زیرزمین شنیدم. نه! اول صدای پر و بال زدن پرنده ای که خودش را به پنجره زیرزمین میکوبید به گوشم خورد. بعد فیش فیش یک گربه ، قار قار کلاغی و آن وقت بود که چیزی افتاد و شکست.
آب پاش سرخ مادرم را کنار گذاشتم و از پله های زیرزمین پایین رفتم.از پله ها پایین رفتم و ...منظره ای را که کابوس تمام سال های کودکی و نوجوانی ام بود، جلوی چشمم دیدم.
دو زن، هر دو به شمایل مادرم، در زیرزمین ایستاده بودند. مادرم، دو تا شده بود.
هر دو مادر، به صدای باز شدن در برگشته بودند و حالا، خیره مرا نگاه می کردند.
من، مات ایستاده بودم.تیلیک تیلیک به هم خوردن دندان هایم را می شنیدم.سمت راستی بلوز کرشه ی زرد هدیه خاله ام را به تن داشت و سمت چپی، پیراهن خواب گلدار آبی رنگش را. سمت راستی موهایش را مثل مواقعی که از حمام می آمد با گیره بسته بود و سمت چپی موهای شانه نخورده اش را باز گذاشته بود.
مادرها، چیزی در گوش هم گفتند.
مادر زرد پوش کلیدی از یقه اش بیرون آورد. قفل دریچه ای روی دیوار زیرزمین را باز کرد و داخل شد.آن دو، دست در دست هم از جلو راه افتادند و حالا به من که تلاش میکردم دریچه را پشت سرم باز بگذارم می خندیدند.
پایم را از دریچه بیرون نگذاشته، میخکوب شدم.
باغ بزرگی جلوی رویم بود.
باغ متروکی که علف های زرد شده اش تا زانوی من می رسیدند. زمین جا به جا پر از گیاه های خودرو و گل های عجیب بود.
از مادرها عقب افتاده بودم.
دست هایم را( که هنوز از آب پاشی باغچه نمناک بودند) به دامن پیراهنم مالیدم و دنبالشان رفتم. وقتی پیدایشان کردم که سر طنابی را در دست داشتند و با تقلای زیاد آن را به سوی خود میکشیدند. با نگاه، رشته طناب را دنبال کردم که از چاهی
بیرون امده بود وانگار چیزی سرش سنگینی می کرد. از چشم های ریز شده و از قطره های ریز روی پیشانی مادرها احساس می کردم آن چیز به دهانه چاه نزدیک و نزدیک تر می شود.
شیء بالا آمد.
جنازه ی مردی که شب قبل در خواب دیده بودم به سر طناب بسته شده بود.
مدتی نگاهش کردم. نه... نمرده بود... نفس میکشید. به نظر می رسید به خواب رفته باشد.
وضعیت عجیبی داشتم.هوش و حواسم به مرد دراز شده کنار چاه بود و چشم سومم، دو مادر را می دید که زیر چشمی مرا نگاه می کردند. سر بلند کردم. مادر زرد پوش نگاهش را از من برداشت. چاقویی از یقه اش بیرون آورد( چاقوی سبزی خورد کنی اش را) لبخند زد و آن را به سوی من دراز کرد. آن دیگری به مرد خفته نگاه میکرد و شصتش را می میکید؛ و اینجا من برای اولین بار در چشمان آن موجود نگاه کردم. چشمان خاکستری اش مردمک نداشت و نگاهش از من عبور می کرد. انگار جایی در پشت سر مرا می دید و در آن لحظه، این فکر
به ذهنم رسید که آن زن دخمه هایی که پیموده بودیم، حیاط و اتاق های خانه را هم
می بیند.
یقین داشتم، او با همان نگاه و در همان یک لحظه قادر بود دنیا را، گذشته و حال و آینده را ببیند.
چاقو را گرفتم.
احساس می کردم که اینجا می بایست مرد را بکشم.
نتوانستم.
دلم برای مرد، که آن طور معصومانه به خواب رفته بود می سوخت.
بالا سرش زانو زدم و موهایش را نوازش کردم. شکمش از نفس های مرتبی که می کشید بالا و پایین می رفت. مورچه بالداری با تقلای زیاد راهش را از میان موهای فرفری دست او باز می کرد. سرم را که بلند کردم مادرها رفته بودند. هیچ جا در آن اطراف پیدایشان نکردم. به سوی خانه راه افتادم و چاقو را میان راه در جنگل انداختم.
خواستگارم را برانداز می کنم. از همان لحظه ورودش فهمیدم که کیست. می دانم هرگز نمی توانم سرش فریاد بکشم: زندگی ات را مدیون من هستی!
نگاهش میکنم که با چه آرامشی جعبه ابزار از پدرم می خواهد و سراغ تلویزیون می رود. نه او و نه پدرم، توجهی به من ندارند. هیچ مهم نیست. من از همه مردها بیزارم و قصد ازدواج با کسی را ندارم.
باز به مرد نگاه می کنم.پیچ های پشت تلویزیون را شل می کند و جعبه ی عقبی را فرز بیرون می کشد. دست هایش تند و تند حرکت می کنند.
به دست هایش خیره می شوم.
به ناخن هایش و...
نگاهم روی ناخن ها ثابت می ماند...
لایه ای که زیر ناخن ها را گرفته لخته های خون است.
قلبم می ایستد.
خدایا...خون من این طور سیاه است...خون من این طور غلیظ است...این خون من است...
صورتم از اشک خیس می شود.
قلبم تیر میکشد.
وحالا خوب میدانم ؛ هرگز با این مرد ازدواج نخواهم کرد.
چاپ شده در ماهنامه هفت. شماره 14 یا 15